تبليغاتX
ناکجا آباد ...

هر سال همین روز تماس می گیرم . می شود اس ام اس زد اما هربار به خود نهیب می زنم که تماس بگیر ، شاید امسال سر صحبت باز شد اما صد دریغ ...
امسال هم نشد ، از این رو حرفهایی که می خواستم با تو بزنم به سینه ی کاغذ می سپارم . از این که گفتم : «تو» نرنج . در این روزگاری که همه سرورند و بالا، همه استادند و اهل فن ، همه با فرهنگند و ادب پرور ، بگذار من به جرگه ی بی ادبان بپیوندم و  آن سالهای جنگ و جبهه و تکلیف ، آن سالهای درس و دانشگاه و تعلیم -به عنوان آخرین سنگر سربازی از وطن-، همه و همه را به فراموشی بسپارم و و معلمم را «تو» خطاب کنم ...


میخواستم بگویم در مدرسه ای که تو ما را در آن تعلیم دادی نه نماز اجباری بود ، نه زیارت عاشورا ، نه دعای کمیل و نه اردوی شلمچه و سر پل ذهاب ، چراکه «رشد» ی که تو معلمش بودی خود ، شلمچه بود . میدانی چرا ؟ می گویم . مگر نه اینکه سر در هر کلاسی به نام یکی  از همشاگردی هایمان مزین بود و مگر نه اینکه تو و همکسوتانت -اگر بی نصیب از فیض شهادت- دست کم نشان افتخاری از مقاومت به جان می کشیدید و بی آنکه بر زبان آرید هریک حماسه ای بودید و درسی برای خواندن .


در آن محیط بود که آموختیم نماز یعنی نیاز ، زیارت یعنی تلنگر که : «کل یوم عاشورا کل ارض کربلا» ، دعا یعنی عبودیت و سفر یعنی تدبر . و ماحصل این همه یعنی اخلاق ... و دانستیم که  درس بدون اخلاق توفیری ندارد با اخلاق بدون درس . و این همه را تو و امثال تو به من و امثال من آموختید .اما میدانی این روزها چه بر سر «رشد» آمده ؟! قلم از دست شاگردانش می ستانند و چماق می سپارند آنچنان که گویی : «چماق العلما دما الشهدا» . آری این روزها هر شاگرد «رشد» گزمه ای است مجهز به باتوم ، اسپری و ... ، با شرح وظیفه ی روشن : «بر سر هر کوی و برزن ، جلوی هرکسی را که شک کردی بگیر به جرم بدحجابی ، اعتیاد یا ... اتهام مهم نیست . تو بگیر ، اگر چنین نیست خلافش را ثابت کند» . می بینی ، نه از باغ نشان مانده ، نه از باغبان .


دلم برای «رشد» نمی سوزد ، مگر آن مدرسه کوچک مترود در کنج کوچه پس کوچه های ناکجاآباد تا کجا می تواند پاسخگوی نیاز علم و اخلاق این جنگل محنت زده باشد . دلم از آن می سوزد که «رشد» مشتی است از خروار . دلم از ان می سوزد که همه سوختیم ، نمی دانم تویی که ساختی بیشتر سوختی یا منی که به سودای پرواز ، بال نگشوده بال و پرم سوخت ، نمیدانم ...

 تنها میدانم «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم» .


راستی فراموش کردم  ؛ روزت مبارک .


برچسب‌ها: رشد, معلم, جنگ, یاری


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 توسط " کویری "



قرار بود روز چهارشنبه بیایی اما نمی دانم چه شد که تصمیمت را عوض کردی ؟ عصر دوشنبه بود که بی خبر وسرزده از راه رسیدی ...
یک هفته ای از آمدنت می گذرد و من هنوز فرصت در آغوش کشیدن و بوئیدنت را نداشته ام   - نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد - . تنها سهم من از بودنت عکسی است که هر شب پیش از خواب به آن « شب بخیر » میگویم.


... هر بار که « تو » را می بینم به بهت فرو می روم ، هنوز هم بودنت را باور ندارم . میدانی چرا ؟!  آخر من هنوز در رویاهای هزار سال پیش به سر می برم . در رویایم دوچرخه ای است آبی رنگ با دسته خرگوشی سبز . من ، سه - چهار ساله و برادری حدوداً یازده ساله که همیشه مرا جلوی دوچرخه سوار می کند و برای شادی هرچه بیشتر من کوچه پس کوچه های نازی آباد را با تمام توان رکاب می زند. هر از گاهی یک لیوان بستنی لای چرخ و گلگیر دوچرخه می گذرد و می گوید : « اینجوری صدای موتور گازی میده »  و من به نشانه ی رضایت - از یک قدم شبیه ترشدن به بزرگترها - لبخند می زنم اما اوج حظ من زمانی است که پشت به پشت برادر و برعکس روی دوچرخه می نشینم و ردیف درختان نارون خیابان نیاکان از جلوی قاب چشمانم دور می شوند . بنابر قراردادی نانوشته هفته ای یکبار مرا به بازار دوم می برد و از مغازه ی کنار داروخانه ـ در ابتدای خیابان هزار دستگاه ـ برایم « آدامس موزی » می خرد و این خوشبختی زمانی کامل تر می شود که آدامسم « توت فرنگی » باشد ...

 

چشمان مست از خواب « تو» به من نهیب میزند که بیشتر از هزار سال از روزگار دوچرخه ، آدامس موزی و همه ی سرخوشی های کودکی گذشته وخیلی بیشتر از آن بین من و همبازی دوران کودکی ام فاصله افتاده . و این سرگشتگی زمانی به اوج خود می رسد که می بینم همبازی دیروزمن « پدرِ »« تو » ست . « پدر » ... چه واژه ی ثقیلی !!!

صدای زنگ موبایلم مرا به اکنون - اینجا می آورد به « تو » صبح بخیر می گویم و زیر لب زمزمه می کنم :« از دور بوسه بر رخ مهتاب می زنم » .




نوشته شده در تاريخ شنبه ششم اسفند 1390 توسط " کویری "



برات یک جفت صندل خریدم ، خیلی ماهه مثل خودت . می خواستم پستش کنم اما خجالت کشیدم ، آخه راستش رو بخوای خیلی ارزون خریدم . فقط چهارهزار تومن! البته لحظه ی اول که قیمتش رو شنیدم شاخ در آورم ، چهار هزار تومن ؟!!!! آخه میدونی با چیزی حدود سه هزار تومن میتونستم واسه خودم یه صندل از همین جنس بخرم ، اون موقع  واسه ی تو باید یه چیزی بیشتر بدم . یک وقت خیال نکنی خسیسم ، نه به خدا نیستم فقط خیلی تعجب کردم ، همین .

میدونی چیه ؟ راستش رو بخوای این صندل ها رو بهت نمیدم چون مطمئن نیستم به دردت بخوره ... رنگش که دخترونه اس ـ صورتی !! ـ ، سایزشم که چه عرض کنم اونقدر کوچیکه که توی یک نعلبکی جاش میشه . حالا اومدیمو شما پسر بودی اون وقت تکلیف چیه ؟!!!! اصلا میدونی چیه؟ ترجیح میدم اول بیای بعد یه چیزی واسه ات بخرم . هرچند نمیدونم دقیقا کی میای اما بقیه میگن تا عید حتما میای - من که هنوز با بابات در مورد تو حرف نزدم ـ .
آره اینجوری بهتره . این صندل ها رو هم واسه ی خودم نگه میدارم ـ به یادگار از تویی هنوز نیومدی اما نمیدونی تا کجا بی قرارتم - چون دست کم هر بار که نگاهم به اینها میوفته یادم میاد که چقدر دوست دارم  ، چقدر برام عزیزی ـ میدونی ؟ خیلی شبها تا صبح خوابت رو می بینم ـ گرچه میدونم که تو نه به یاد منی و نه به یادم خواهی بود ... آخه میگن : " پسری {شایدم دختری} را که ندارد نشانی ز پدر / نیست فرزند خلف ، ناخلفش می نامند " .

مهم نیست !! مهم اینه که : " گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم " فسقلی زشت ...

 




نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم مهر 1390 توسط " کویری "



- سلام آقای موسوی فلانی هستم ، از شاگرداتون در موسسه ی ...
- سلام ، احوال شما ؟ امرتون ؟
- میخواستم بدونم کجا بیام برام انتخاب رشته کنید ؟
- رشته تون چی بوده ؟
- انسانی .
- جسارتا رتبتون چند شده سرکاره خانوم ؟
- رتبه ام نوزده هزاره ولی تو سهمیه ی شاهد شده  34 .

( باور نمی کنم ، دوباره رتبه اش را می پرسم ، دقیقا 34 !!!! )

- لطف کنید نیم ساعت دیگه تماس بگیرید تا نتیجه را خدمتتون عرض کنم .

بلافاصله به سراغ دفترچه ی انتخاب رشته می روم  ، با احتساب ظرفیت مازاد پنج درصد این سهمیه ، 40 نفر به ظرفیت رشته ی حقوق (تاپ ترین رشته در گروه علوم انسانی) در دوره ی روزانه دانشگاه های ارائه دهنده اضافه می شود . با کمی خوش شانسی قبولی اش در بهترین دانشگاه ها محتمل است ، در مورد روانشناسی بالینی  و ... هر کجا بخواهد قبولی اش قطعی است ... دلم به حال دانش آموزی می سوزد که با رتبه ی هزار و هشتصد  همه ی آمالش آن بود که حتی اگر شده در دور افتاده ترین نقاط حقوق بخواند ( گرچه تقریبا محال است )  و این یکی اینطور ...


 تلفنم زنگ میخورد ، خودش است ، می خواهد نتیجه ی اولیه را بداند . هرچه می کنم دلم راضی نمی شود برایش انتخاب رشته انجام دهم . عذرخواهی میکنم که فرصت کافی ندارم ، فقط اطمینان می دهم که قبولی اش به جز  حقوق - که آن هم احتمالی بالای 80% دارد - در هر رشته ای قطعی است و تاکید می کنم که رشته ها را با این ترتیب کلی وارد کن . تلفن را قطع می کنم .

در ذهنم دو کلمه رژه میرود : « نخبه سالاری » ، « پخمه سالاری » ، « نخبه سالاری » ، « پخمه سالاری » ، ... ،  « پخمه سالاری » ،« پخمه سالاری » ،« پخمه سالاری » ،  ...




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 توسط " کویری "



میدانم ،

همیشه نوشتن برایش سخت بوده ، شاید روزی هزار موضوع به ذهنش میرسد اما همین که دست به کارمی شود همه را فراموش می کند . او را می بینم که مات و مبهوت به گوشه ای نشسته و اصلا نمی داند میخواسته چه کند ...

به او نهیب می زنم :« خوب بگو !! چه بود که می خواستی بگویی ؟! »

میگوید : « نمی دانم ، اما ... »

حرفش را قطع می کنم و میگویم : « میدانم چیزی برای گفتن نداری ، اصلا این روزها کارت شده غرزدن و بهانه گرفتن و ساز ناسازگاری نواختن » .

میگوید : « بحر طویل میگویی ؟ »

میگویم : « بحث را عوض نکن ، دست کم من چیزی برای گفتن دارم !! اما تو چه ، همه ی حیاتت در همین چرایی هاست و اگر این همه محرک بیرونی از تو گرفته شود دیگر نه موجودیتی داری و نه هویتی .  حقیقتش را بخواهی در نبود این ناکجاآباد ، مدینه ی فاضله برای تو جهنمی است بس هولناک ... »

میگوید : « خوب ... ؟! »

میگویم : « بنویس : " من اعتراض می کنم ، بس هستم ... " »




نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم خرداد 1390 توسط " کویری "



تو را دیدم ، 

سردتر از همیشه ،

سردرگریبان تر و بیگانه تر از همیشه ، 

در لاک خود فرو رفته بودی ، خودت نبودی تنها جسمت بود ، حرف نمی زدی ، دیالوگ می گفتی در نقشی که هیچ در آن فرو نرفته بودی ...

لبخندت همچون لبخند مردگان ، کلامت سیاه و روحت پیچ در پیچ همچون کلافی سر در گم ...

قلبم گرفت . تو را چه به این روز انداخت ...؟!! تو این نبودی ، تو را اینگونه نمی شناختم ، کجاست آن همه شور و حال ، آن همه اشتیاق ، آن همه رضایت خاطر ... 

یادت هست آن روزها - شاید نزدیک به هزار سال پیش - یکباره از در وارد می شدی ، می گفتی : «ساکم را بپیچ ، من راهی ام » و من با چه ذوقی - محظوظ از این همه شادی متبلور در وجود تو - با همه ی وجودم ، با همه ی عشقم و با همه ی مسئولیتم چنین می کردم !!! یادت می آید فقط یکبار به تو نگفتم و همان یکبار نشانت را جای گذاشتی ؟

وه که چه روزهایی بود ، سراسر روشنی ، آنچنان که گویی طلوع اش را غروبی نیست .

 خودت نمی دانی ،

 آن روزها 

حرف نمی زدی ، می باریدی ،

نمی دیدی ، می  تراویدی ،

نمی خندیدی ، می شکفتی ...

خلاصه آنکه معطر بودی به بوی زندگی ... 

هر آن کس را که سر سودا زده ای بود می خواست دل به دریای وجود تو بسپارد ، 

اما این روزها

 چشمه ای خشکیده ای ، 

جنگلی خزان زده ، متروک ، موحش ... 

چشم بر همه کس بسته ای ، حتی بر خودت ، این روزها دیگر طلوعی نداری بل خود غروبی ...

یادت می آید آن روزها - همان هزار سال پیش کذایی را می گویم - خیلی شب ها را با هم به صبح می رساندیم . تومیگفتی  و من می شنیدم ، سراپا گوش ... این روزها - نه این شب ها!! - چطور ... ؟!! با هیچکس شب هایت را به صبح نمی رسانی ؟!! شاید از این روست که هیچ روی طلوع را نمی بینی ، که چشم بر تاریکی می بندی و بر تاریکی می گشایی ...

گرچه از تو دورم اما هنوز با تو نزدیکم ، نزدیک تر از آن روزها ، هر چند تو از آن روزها خیلی دورتری اما هنوز هم « مرا با تو سر و کاری هست ... » ، اگر خواستی بیا که من چشم به راه توام ، فقط بیا ...

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم بهمن 1389 توسط " کویری "



تصمیمش را گرفته بود ، فقط یک هفته کافی بود تا پول توجیبی هایش را جمع کند ، آن وقت میشد ۳۵ تومان ...

در راه مدرسه به لوازم التحریری رفت - فروشگاه رز - آخر با با آن سن و سال قادر به عبور از خیابان نبود ، پس تنها گزینه ی ممکن برای خرید همین یک فروشگاه در همین سمت خیابان بود . اتود را خرید - رنگ سبز فسفری براق - . عصر که به خانه برگشت بی سر و صدا اتود را در لابلای کلاسور برادرش ، جای اتود شکسته ی قبلی جای داد و اتود کهنه را به دور انداخت ...

برادر بزرگتر وارد جمع شد ، پرسید : «کی اینو خریده؟» ، با خجالت جواب داد : «من» . برادر بزرگتر پوزخندی زد و گفت : «مسخره» !!!

نیازی به تشکر نداشت ، اصلا برای تشکر این کار را نکرده بود ... احساس می کرد چیزی درونش شکسته اما نمی دانست برای چه ؟!! آن روزها بچه تر از این بود که بداند به خاطر آنکه ابراز محبتش ، سخاوتش و طبع بلندش به هیچ انگاشته شده ، به همین خاطر خیلی زود همه چیز را فراموش کرد تا اینکه روزی برای همیشه «موجودیت» اش به هیچ انگاشته شد ...




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 توسط " کویری "



در دوران دانشجویی دوستی داشتم به نام مجید ، از آن دسته پولدارهایی که با توجیه اقتصادی در هر زمینه ای ولو غیرتخصصی سرمایه گذاری می کرد . خلاصه اینکه آقا مجید به عنوان سرگرمی دوران دانشجویی یک گاوداری تاسیس کرده بود و چون برگشت سرمایه نداشت بعد از مدتی کار گاوداری به تعطیلی کشید ، این بود که آز آن تاریخ هر کس از مجید می پرسید : ". گاوداری چی شد ؟." در جواب می گفت : ". در این مملکت نمیشه کار فرهنگی انجام داد . " . آن روزها همه به این تکیه کلام مجید می خندیدیم اما این روزها که در مقام یک معلم با موجوداتی به مراتب کم فهم تر از گاوهای مجید و بی چشم و روتر از همه ی گربه های ولگرد خیابانی سر وکله می زنم تازه می فهمم که حقیقتا کار من ".غیر فرهنگی." است وگرنه مجید "...کارش فرهنگی بود ..."




نوشته شده در تاريخ شنبه سوم مهر 1389 توسط " کویری "



فکر می کنم از اواسط سال ۷۷ بود که موج جدیدی از خوانندگان مردمی در صحنه ی صدا وسیما ظاهر شدند که طیف صدای همگی را می توان در دو دسته عمده تقسیم بندی نمود .

دسته ی اول دارندگان صداهایی که بیشتر سعی در تقلید صدای داریوش اقبالی داشتند و دسته ی دوم خوانندگانی که پیشتازان تقلید صدای ابراهیم حامدی (همان ابی خومان) به شمار می آمدند - اگرچه این روزها گستره این سبک از موسیقی ، دامنه ی تقلید از اندی و حتی کامران و هومن را در نوردیده است!! - شاید بتوان برای اقدام در جایگزینی کپی هایی نابرابر با اصل در این زمینه علل متفاوتی را بر شمرد که عمده ی آن عبارت است از : نوع موسیقی به کار رفته در آثار این خوانندگان که بیشتر جنبه غنایی آن مد نظر بود ، دیگر تقابل کلامی و تعارض ترانه های خوانده شده با اصلوب فرهنگی تعریف شده و شاید از همه مهم تر لس انجلسی بودن این نوع از موسیقی دلیل بر حذف به شمار می آمد .

اما این همه سیاهه نویسی و اطاله ی کلام پیش درآمدی بود بر موخره ای که از پیش روی خواهد گذشت :

 عدم پخش مناجات موسوم به «ربنا» با صدای محمدرضا شجریان در ایام ماه رمضان

 در نگاه اول این مناجات از همراهی ساز و موسیقی بی بهره است پس دلیل اول در عدم پخش آن به استناد آنچه در بالا گفته شد منتفی است ، در نگاه دوم کلام آن از جنس آیات قرآن کریم بوده و در مجموع این کار یک اثر ترکیبی از موسیقی دستگاهی ایرانی و موسیقی دستگاهی عرب( سبک قرایی قرآن ) می باشد ، پس از این حیث هم دلیلی بر عدم پخش وجود ندارد ، لذا تنها دلیل باقیمانده را بایستی در خود شخص شجریان جستجو نمود . فردی که در سال های ابتدای انقلاب از سر ارادت آلبوم «سپیده» را تقدیم این مرز و بوم نمود و تصنیف «ایران، سرای امید»اش سالیان سال گوشنواز بیش از دو نسل بود این روزها «صدایش از چوب خشک هم بدتر است!!» ، بنابراین در اقدام اول در جهت منزوی کردن وی صدایش تحریم می شود . اگرچه این اقدام با شکست مطلق مواجه شده ، چراکه بسیاری از آنها که تا به امروز انس والفتی با وی نداشتند و بی اطلاع از چند و چون اثر و خالق آن ، تنها از سر عادت گوش به نوایش می سپردند این بار با حرص و ولع دوصد چندان ، سراغ آثار وی را خواهند گرفت و این امر موجب اعتلای آوازه ی بیش از پیش شجریان خواهد  بود  اما آنچه بیش از همه ذهن این بنده ی کمترین را تحریک می کند آن است که همانطورکه برای لس انجلسی ها کپی هایی بی قواره و نامانوس ساخته شد از سال های آتی شاهد پخش اجرای جدید «ربنا» با صدای اساتید به نامی !! باشیم - گرچه این روزها با دست پس می زنند -  که تنها از سر خلوص سعی در پرکردن جای خالی ناخودی ها  را دارند . گرچه ، ما فراموش نمی کنیم که : «هیچگاه کپی برابر اصل نیست...»

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم شهریور 1389 توسط " کویری "



از خواب می پرم ، وقت چندانی نمانده ... با عجله از رختخواب بیرون می زنم . بلادرنگ به سراغ یخچال میروم ، میدانم خالیست اما به امید اینکه از سر شب تا صبح معجزه ای رخ داده باشد درب را باز میکنم . بطری آب را به لب می برم اما منصرف می شوم هنوز یک بطری شراب دارم . بطری را به لب میگذارم و لاجرعه می نوشم ، همین . به رختخواب می روم ، خواب که نه ، بیهوش می شوم ...

... صدای تلفن بیدارم می کند ، از شدت سر درد چشمم سیاهی می رود . زمان را گم کرده ام ، نمیدانم چه وقت و ساعتی است اما این هوای گرگ و میش بیشتر یادآور دم صبح است . با کلافگی می گویم : "این وقته صبح کی کارم داره ؟!". گوشی را بر می دارم . مادرم پشت خط است . اول از همه می پرسم : "ساعت چنده؟" . باور نمی کنم که تمام روز را خوابیده ام . مادر نگران خورد و خوراک من است و من اطمینان میدهم که همه چیز مرتب است ، بی کم و کسر!! تلفن را قطع می کنم . تا آبی به سر وصورتم می زنم دیگر صدای اذان بلند شده  ، مادر سفارش کرده مبادا دیر افطار کنی !! پس به سراغ یخچال می روم ، ته مانده ی شراب را لاجرعه سر می کشم ... (*)

(*)با اقتباس از خاطره ی دوستی قدیمی و صمیمی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم مرداد 1389 توسط " کویری "


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
برچسب‌ها
پيوند ها
 
Blog Skin