در راه خانه اش کنار خیابان می بینمش ، با عجله میزنم بغل و به سمتش می دوم . سلام می کنم . جواب سلامم را می دهد ، وقتی دستم را به سویش دراز میکنم با تردید به من نگاه می کند بعد با مکثی طولانی می گوید : "تویی؟!!!"
- برو خونه من میام .
بالاخره می آید ، سفره ی شام پهن می شود و بعد از شام مدتی سکوت .
به ساعتش نگاه می کند - هنوز ۱۰ نشده - ، می گوید : من خیلی خسته ام ، صبح زود باید به سرکار بروم ، شب بخیر !!
- تمام-
به سراغ دیگری می روم ، البته اول که تماس می گیرم می گوید : " نیا " ، بعد خودش تماس می گیرد که بیا . میروم - این خود غنیمتی است - .
به فراخور زمان برای شام غذا سفارش داده ، «پییتزا پدر خوب».
تنها حرفی که در کنار میز شام رد و بدل می شود این است که : "نوشابه هم بخور ، سالاد چی؟ ، ... " و بعد از شام پای برنامه ی ماهواره و دیگر هیچ .
اتوبان تهران - قم ، مسیر برگشت به شیراز
پشت فرمان به این فکر می کنم که هرسال این همه راه برای دیدار این و آن ـ خانواده!! ـ با یک دنیا شوق و دلتنگی از شیراز به تهران می آیی تا دیداری تازه کنی اما آنچه می بینی چیزی نیست جز یک دنیا سردی ، به وسعت همه ی این کوههای برفپوش پیش رو ... اینها - به جز یکی که خود به دردم مبتلاست - برای یک سال ندیدنت پروای یک ربع ـ فقط یک ربع ـ گپ زدن با تو ندارند . به این فکر می کنم که آن دیگرانی هم که هر از چندی از دور با من تماسی دارند همیشه کاری دارند و التماس دعا ... به خود اقرار می کنم : «خیلی وقت است که فراموش شده ای » .
از این تازه شدن دیدارها دلم گرفته ، از خود می پرسم در تهران - در شهر خودت و در کنار خانواده ات - غریب تری یا در شیراز؟!!!
پا را بیشتر بر پدال گاز می فشارم و با خود زمزمه می کنم : « مهیمنا به عزیزان خود رسانم باز ».

برات یک جفت صندل خریدم ، خیلی ماهه مثل خودت . می خواستم پستش کنم اما خجالت کشیدم ، آخه راستش رو بخوای خیلی ارزون خریدم . فقط چهارهزار تومن! البته لحظه ی اول که قیمتش رو شنیدم شاخ در آورم ، چهار هزار تومن ؟!!!! آخه میدونی با چیزی حدود سه هزار تومن میتونستم واسه خودم یه صندل از همین جنس بخرم ، اون موقع واسه ی تو باید یه چیزی بیشتر بدم . یک وقت خیال نکنی خسیسم ، نه به خدا نیستم فقط خیلی تعجب کردم ، همین .
میدونی چیه ؟ راستش رو بخوای این صندل ها رو بهت نمیدم چون مطمئن نیستم به دردت بخوره ... رنگش که دخترونه اس ـ صورتی !! ـ ، سایزشم که چه عرض کنم اونقدر کوچیکه که توی یک نعلبکی جاش میشه . حالا اومدیمو شما پسر بودی اون وقت تکلیف چیه ؟!!!! اصلا میدونی چیه؟ ترجیح میدم اول بیای بعد یه چیزی واسه ات بخرم . هرچند نمیدونم دقیقا کی میای اما بقیه میگن تا عید حتما میای - من که هنوز با بابات در مورد تو حرف نزدم ـ .
آره اینجوری بهتره . این صندل ها رو هم واسه ی خودم نگه میدارم ـ به یادگار از تویی هنوز نیومدی اما نمیدونی تا کجا بی قرارتم - چون دست کم هر بار که نگاهم به اینها میوفته یادم میاد که چقدر دوست دارم ، چقدر برام عزیزی ـ میدونی ؟ خیلی شبها تا صبح خوابت رو می بینم ـ گرچه میدونم که تو نه به یاد منی و نه به یادم خواهی بود ... آخه میگن : " پسری {شایدم دختری} را که ندارد نشانی ز پدر / نیست فرزند خلف ، ناخلفش می نامند " .
مهم نیست !! مهم اینه که : " گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم " فسقلی زشت ...
- سلام آقای موسوی فلانی هستم ، از شاگرداتون در موسسه ی ...
- سلام ، احوال شما ؟ امرتون ؟
- میخواستم بدونم کجا بیام برام انتخاب رشته کنید ؟
- رشته تون چی بوده ؟
- انسانی .
- جسارتا رتبتون چند شده سرکاره خانوم ؟
- رتبه ام نوزده هزاره ولی تو سهمیه ی شاهد شده 34 .
( باور نمی کنم ، دوباره رتبه اش را می پرسم ، دقیقا 34 !!!! )
- لطف کنید نیم ساعت دیگه تماس بگیرید تا نتیجه را خدمتتون عرض کنم .
بلافاصله به سراغ دفترچه ی انتخاب رشته می روم ، با احتساب ظرفیت مازاد پنج درصد این سهمیه ، 40 نفر به ظرفیت رشته ی حقوق (تاپ ترین رشته در گروه علوم انسانی) در دوره ی روزانه دانشگاه های ارائه دهنده اضافه می شود . با کمی خوش شانسی قبولی اش در بهترین دانشگاه ها محتمل است ، در مورد روانشناسی بالینی و ... هر کجا بخواهد قبولی اش قطعی است ... دلم به حال دانش آموزی می سوزد که با رتبه ی هزار و هشتصد همه ی آمالش آن بود که حتی اگر شده در دور افتاده ترین نقاط حقوق بخواند ( گرچه تقریبا محال است ) و این یکی اینطور ...
تلفنم زنگ میخورد ، خودش است ، می خواهد نتیجه ی اولیه را بداند . هرچه می کنم دلم راضی نمی شود برایش انتخاب رشته انجام دهم . عذرخواهی میکنم که فرصت کافی ندارم ، فقط اطمینان می دهم که قبولی اش به جز حقوق - که آن هم احتمالی بالای 80% دارد - در هر رشته ای قطعی است و تاکید می کنم که رشته ها را با این ترتیب کلی وارد کن . تلفن را قطع می کنم .
در ذهنم دو کلمه رژه میرود : « نخبه سالاری » ، « پخمه سالاری » ، « نخبه سالاری » ، « پخمه سالاری » ، ... ، « پخمه سالاری » ،« پخمه سالاری » ،« پخمه سالاری » ، ...
میدانم ،
همیشه نوشتن برایش سخت بوده ، شاید روزی هزار موضوع به ذهنش میرسد اما همین که دست به کارمی شود همه را فراموش می کند . او را می بینم که مات و مبهوت به گوشه ای نشسته و اصلا نمی داند میخواسته چه کند ...
به او نهیب می زنم :« خوب بگو !! چه بود که می خواستی بگویی ؟! »
میگوید : « نمی دانم ، اما ... »
حرفش را قطع می کنم و میگویم : « میدانم چیزی برای گفتن نداری ، اصلا این روزها کارت شده غرزدن و بهانه گرفتن و ساز ناسازگاری نواختن » .
میگوید : « بحر طویل میگویی ؟ »
میگویم : « بحث را عوض نکن ، دست کم من چیزی برای گفتن دارم !! اما تو چه ، همه ی حیاتت در همین چرایی هاست و اگر این همه محرک بیرونی از تو گرفته شود دیگر نه موجودیتی داری و نه هویتی . حقیقتش را بخواهی در نبود این ناکجاآباد ، مدینه ی فاضله برای تو جهنمی است بس هولناک ... »
میگوید : « خوب ... ؟! »
میگویم : « بنویس : " من اعتراض می کنم ، بس هستم ... " »
تو را دیدم ،
سردتر از همیشه ،
سردرگریبان تر و بیگانه تر از همیشه ،
در لاک خود فرو رفته بودی ، خودت نبودی تنها جسمت بود ، حرف نمی زدی ، دیالوگ می گفتی در نقشی که هیچ در آن فرو نرفته بودی ...
لبخندت همچون لبخند مردگان ، کلامت سیاه و روحت پیچ در پیچ همچون کلافی سر در گم ...
قلبم گرفت . تو را چه به این روز انداخت ...؟!! تو این نبودی ، تو را اینگونه نمی شناختم ، کجاست آن همه شور و حال ، آن همه اشتیاق ، آن همه رضایت خاطر ...
یادت هست آن روزها - شاید نزدیک به هزار سال پیش - یکباره از در وارد می شدی ، می گفتی : «ساکم را بپیچ ، من راهی ام » و من با چه ذوقی - محظوظ از این همه شادی متبلور در وجود تو - با همه ی وجودم ، با همه ی عشقم و با همه ی مسئولیتم چنین می کردم !!! یادت می آید فقط یکبار به تو نگفتم و همان یکبار نشانت را جای گذاشتی ؟!
وه که چه روزهایی بود ، سراسر روشنی ، آنچنان که گویی طلوع اش را غروبی نیست .
خودت نمی دانی ،
آن روزها
حرف نمی زدی ، می باریدی ،
نمی دیدی ، می تراویدی ،
نمی خندیدی ، می شکفتی ...
خلاصه آنکه معطر بودی به بوی زندگی ...
هر آن کس را که سر سودا زده ای بود می خواست دل به دریای وجود تو بسپارد ،
اما این روزها
چشمه ای خشکیده ای ،
جنگلی خزان زده ، متروک ، موحش ...
چشم بر همه کس بسته ای ، حتی بر خودت ، این روزها دیگر طلوعی نداری بل خود غروبی ...
یادت می آید آن روزها - همان هزار سال پیش کذایی را می گویم - خیلی شب ها را با هم به صبح می رساندیم . تومیگفتی و من می شنیدم ، سراپا گوش ... این روزها - نه این شب ها!! - چطور ... ؟!! با هیچکس شب هایت را به صبح نمی رسانی ؟!! شاید از این روست که هیچ روی طلوع را نمی بینی ، که چشم بر تاریکی می بندی و بر تاریکی می گشایی ...
گرچه از تو دورم اما هنوز با تو نزدیکم ، نزدیک تر از آن روزها ، هر چند تو از آن روزها خیلی دورتری اما هنوز هم « مرا با تو سر و کاری هست ... » ، اگر خواستی بیا که من چشم به راه توام ، فقط بیا ...
تصمیمش را گرفته بود ، فقط یک هفته کافی بود تا پول توجیبی هایش را جمع کند ، آن وقت میشد ۳۵ تومان ...
در راه مدرسه به لوازم التحریری رفت - فروشگاه رز - آخر با با آن سن و سال قادر به عبور از خیابان نبود ، پس تنها گزینه ی ممکن برای خرید همین یک فروشگاه در همین سمت خیابان بود . اتود را خرید - رنگ سبز فسفری براق - . عصر که به خانه برگشت بی سر و صدا اتود را در لابلای کلاسور برادرش ، جای اتود شکسته ی قبلی جای داد و اتود کهنه را به دور انداخت ...
برادر بزرگتر وارد جمع شد ، پرسید : «کی اینو خریده؟» ، با خجالت جواب داد : «من» . برادر بزرگتر پوزخندی زد و گفت : «مسخره» !!!
نیازی به تشکر نداشت ، اصلا برای تشکر این کار را نکرده بود ... احساس می کرد چیزی درونش شکسته اما نمی دانست برای چه ؟!! آن روزها بچه تر از این بود که بداند به خاطر آنکه ابراز محبتش ، سخاوتش و طبع بلندش به هیچ انگاشته شده ، به همین خاطر خیلی زود همه چیز را فراموش کرد تا اینکه روزی برای همیشه «موجودیت» اش به هیچ انگاشته شد ...
در دوران دانشجویی دوستی داشتم به نام مجید ، از آن دسته پولدارهایی که با توجیه اقتصادی در هر زمینه ای ولو غیرتخصصی سرمایه گذاری می کرد . خلاصه اینکه آقا مجید به عنوان سرگرمی دوران دانشجویی یک گاوداری تاسیس کرده بود و چون برگشت سرمایه نداشت بعد از مدتی کار گاوداری به تعطیلی کشید ، این بود که آز آن تاریخ هر کس از مجید می پرسید : ". گاوداری چی شد ؟." در جواب می گفت : ". در این مملکت نمیشه کار فرهنگی انجام داد . " . آن روزها همه به این تکیه کلام مجید می خندیدیم اما این روزها که در مقام یک معلم با موجوداتی به مراتب کم فهم تر از گاوهای مجید و بی چشم و روتر از همه ی گربه های ولگرد خیابانی سر وکله می زنم تازه می فهمم که حقیقتا کار من ".غیر فرهنگی." است وگرنه مجید "...کارش فرهنگی بود ..."
فکر می کنم از اواسط سال ۷۷ بود که موج جدیدی از خوانندگان مردمی در صحنه ی صدا وسیما ظاهر شدند که طیف صدای همگی را می توان در دو دسته عمده تقسیم بندی نمود .
دسته ی اول دارندگان صداهایی که بیشتر سعی در تقلید صدای داریوش اقبالی داشتند و دسته ی دوم خوانندگانی که پیشتازان تقلید صدای ابراهیم حامدی (همان ابی خومان) به شمار می آمدند - اگرچه این روزها گستره این سبک از موسیقی ، دامنه ی تقلید از اندی و حتی کامران و هومن را در نوردیده است!! - شاید بتوان برای اقدام در جایگزینی کپی هایی نابرابر با اصل در این زمینه علل متفاوتی را بر شمرد که عمده ی آن عبارت است از : نوع موسیقی به کار رفته در آثار این خوانندگان که بیشتر جنبه غنایی آن مد نظر بود ، دیگر تقابل کلامی و تعارض ترانه های خوانده شده با اصلوب فرهنگی تعریف شده و شاید از همه مهم تر لس انجلسی بودن این نوع از موسیقی دلیل بر حذف به شمار می آمد .
اما این همه سیاهه نویسی و اطاله ی کلام پیش درآمدی بود بر موخره ای که از پیش روی خواهد گذشت :
عدم پخش مناجات موسوم به «ربنا» با صدای محمدرضا شجریان در ایام ماه رمضان
در نگاه اول این مناجات از همراهی ساز و موسیقی بی بهره است پس دلیل اول در عدم پخش آن به استناد آنچه در بالا گفته شد منتفی است ، در نگاه دوم کلام آن از جنس آیات قرآن کریم بوده و در مجموع این کار یک اثر ترکیبی از موسیقی دستگاهی ایرانی و موسیقی دستگاهی عرب( سبک قرایی قرآن ) می باشد ، پس از این حیث هم دلیلی بر عدم پخش وجود ندارد ، لذا تنها دلیل باقیمانده را بایستی در خود شخص شجریان جستجو نمود . فردی که در سال های ابتدای انقلاب از سر ارادت آلبوم «سپیده» را تقدیم این مرز و بوم نمود و تصنیف «ایران، سرای امید»اش سالیان سال گوشنواز بیش از دو نسل بود این روزها «صدایش از چوب خشک هم بدتر است!!» ، بنابراین در اقدام اول در جهت منزوی کردن وی صدایش تحریم می شود . اگرچه این اقدام با شکست مطلق مواجه شده ، چراکه بسیاری از آنها که تا به امروز انس والفتی با وی نداشتند و بی اطلاع از چند و چون اثر و خالق آن ، تنها از سر عادت گوش به نوایش می سپردند این بار با حرص و ولع دوصد چندان ، سراغ آثار وی را خواهند گرفت و این امر موجب اعتلای آوازه ی بیش از پیش شجریان خواهد بود اما آنچه بیش از همه ذهن این بنده ی کمترین را تحریک می کند آن است که همانطورکه برای لس انجلسی ها کپی هایی بی قواره و نامانوس ساخته شد از سال های آتی شاهد پخش اجرای جدید «ربنا» با صدای اساتید به نامی !! باشیم - گرچه این روزها با دست پس می زنند - که تنها از سر خلوص سعی در پرکردن جای خالی ناخودی ها را دارند . گرچه ، ما فراموش نمی کنیم که : «هیچگاه کپی برابر اصل نیست...»
از خواب می پرم ، وقت چندانی نمانده ... با عجله از رختخواب بیرون می زنم . بلادرنگ به سراغ یخچال میروم ، میدانم خالیست اما به امید اینکه از سر شب تا صبح معجزه ای رخ داده باشد درب را باز میکنم . بطری آب را به لب می برم اما منصرف می شوم هنوز یک بطری شراب دارم . بطری را به لب میگذارم و لاجرعه می نوشم ، همین . به رختخواب می روم ، خواب که نه ، بیهوش می شوم ...
... صدای تلفن بیدارم می کند ، از شدت سر درد چشمم سیاهی می رود . زمان را گم کرده ام ، نمیدانم چه وقت و ساعتی است اما این هوای گرگ و میش بیشتر یادآور دم صبح است . با کلافگی می گویم : "این وقته صبح کی کارم داره ؟!". گوشی را بر می دارم . مادرم پشت خط است . اول از همه می پرسم : "ساعت چنده؟" . باور نمی کنم که تمام روز را خوابیده ام . مادر نگران خورد و خوراک من است و من اطمینان میدهم که همه چیز مرتب است ، بی کم و کسر!! تلفن را قطع می کنم . تا آبی به سر وصورتم می زنم دیگر صدای اذان بلند شده ، مادر سفارش کرده مبادا دیر افطار کنی !! پس به سراغ یخچال می روم ، ته مانده ی شراب را لاجرعه سر می کشم ... (*)
(*)با اقتباس از خاطره ی دوستی قدیمی و صمیمی
نمیدانم از کجا شروع کنم ؟!! در روزگای که همه چیز پیوند تنگاتنگی با شقیقه دارد (برمن ببخشید از این همه گستاخی) چه می توان نوشت که فردا به جرم «ناخودی بودن » گریبانت را نگیرند ...
یادم می آید در کلاس اول دبیرستان دبیر هندسه به جرم حاضر جوابی جریمه ام کرد تا صد بار بنویسم :
زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد
آن روز نمی دانستم که این جریمه ریشه در چه دارد و آبشخور از کجا ؟ او درس زندگی به من داد . معلم حقیقی من او بود که «نیندیشیدن به من آموخت» و و این «کودک گستاخ و بازیگوش» نفهمید که نباید بفهمد ... !!! اگر حقیقتا دانش آموز باشی هر لحظه کلاس درس است و هر موقعیتی دارای نکته آموزشی ، اما همه ی این کلاسها روی در پرورش یک فرهنگ دارد : «فرهنگ سکوت» . سکوتی که هرچه با جهل و اضمحلال بیامیزد ارزنده تر است . سکوتی که اگر به اختیار نیاموزی به اجبار می آموزندت ...
اقرار می کنم که دلم برای معلمم تنگ شده چون همه ی آنچه همه ی مصلحان این ملک نفهمیدند ، او به تنهایی فهمید و باور کرد که این ملک اصلاح ناپذیر است چون ما اصلاح ناپذیریم - ذات بد سالم نگردد زآنکه بنیادش بد است - . چون ما بدیم . در نگاه ما همه به دو دسته تقسیم می شوند : مافوق یا مادون . در قبال مافوق زبانمان زبان تملق است و چاپلوسی ، و فرهنگمان فرهنگ دم جنباندن - که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست - اما در قبال مادون ، هر چه می خواهی به سرش بیار - تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی - ... دلم برای او تنگ شده تا باز جریمه ام کند که نه صد بار بل هزاران بار بنویسم :
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
دلم برای او تنگ شده که می دانست چگونه گوسفندان سر به راهی تربیت کند که نه اینها برای محیط مزاحمتی داشته باشند و نه محیط برای آنها ، که نه عذاب بدهند و نه عذاب بکشند ، دلم برای او تنگ شده ، که دیگر راه و رسم زیستن در این جنگل نمیدانم ...

